تبليغاتX
•*.ღ.•*.سپیده عشق•*.ღ.•*.

•*.ღ.•*.سپیده عشق•*.ღ.•*.

زندگی شهد گلی است که زمان می مکدش ان چه ازاوست عسل خاطره هاست

پدر اي وجودم از تو


                                قدرت و توان گرفته


اي که از دم نفسهات


                                هستي من جان گرفته


پدر اي که از تو جاري


                                خون زندگي تو رگهام


اي که از نور دو چشمت


                                نور زندگي به چشمام


پدر امروز به پاهام


                                ديگه ناي رفتني نيست


جز دريقي رو لبهام


                                ديگه حرف گفتني نيست


پدر ، پيچ و خم راهم


                                نميخوام بي راهه باشه


گل سرخ آرزوهام


                                توي فکر غنچه باشه


پدر دست ياري تو


                                اگه دستامو نگيره


کوره راه رفتن من


                                مثل شبهام ميشه تيره

                                                                                                                                                                            

+نوشته شده در سه شنبه 1387/04/25ساعت1:18 قبل از ظهرتوسط ***ღسپیدهღ*** | |

پسركی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه میكنی؟
مادر فرزندش را در اغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم, نمی دانم.
پسرك نزد پدرش رفت و گفت: بابا چرا مامان همیشه گریه می كند؟ او چه می خواهد؟پدرش تنها دلیلی كه به ذهنش میرسید این بود: همه زنها گریه میكنند, بی هیچ دلیلی!
پسرك بزرگ شد ولی هنوز از اینكه زنها خیلی به گریه می افتندمتعجب بود. یك بار در خواب دید كه دارد با خدا صحبت میكنداز خدا پرسید: خدایا , چرا زنها این همه گریه می كنند؟
خدا جواب داد: من زن را به شكل ویژه ای افریده ام به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواندسنگینی زمین را تحمل نماید, به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل كند به دستهایش قدرتی داده ام كه حتی اگر تمام كسانش دست از كار بكشند, او به كار ادامه دهد. به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد, حتی اگر او را هزاران بار اذیت كنند!
به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارداز خطاهای او بگذرد و همواره در كنار او باشد.و به او اشكی داده ام تا هر وقت خواست انرا فرو ریزد, این اشك را منحصرا برای او خلق كرده ام تا هرگاه نیاز داشته باشد, بتواند از ان استفاده كند.
زیبائی زن در لباسش نیست.
زیبائی زن را باید در چشمانش جستجو كرد زیرا تنها راه ورود به قلبش انجاست.

                        
                      

+نوشته شده در یکشنبه 1387/04/16ساعت9:40 قبل از ظهرتوسط ***ღسپیدهღ*** | |

سلام به همه ی شما دوستان عزیز

امروز این اپ رابه ۲ دلیل نوشتم

۱ -روز مادر رابه مادرمهربان وعزیزتر از جانم تبریک گویم و نظرات شما

 عزیزان را درباره ی این اپ بدانم

۲ -من تا دوهفته ی دیگر نیستم

پس تا دوهفته ی دیگر با شما دوستان عزیز خداحافظی می کنم

(فکر نکنید که دیگه نمیام)

                             

                

باغبان هستي:

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ

 

 روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم

 

 آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم

 

 را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي

 

 زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که

 

 حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.

 

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو

 

 شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي

 

 ستايمت.

 

  

               

(مادر عزیزم روزت مبارک)                 

                                                                                    

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 1387/04/04ساعت9:19 قبل از ظهرتوسط ***ღسپیدهღ*** | |

                               

توی یه موزه معروف سنگ های مرمر کف پوش شده بود , مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش

گذاشته شده بودند که مردم از راه های دور و نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن

و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه !

 

یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود ؛ با مجسمه شروع به حرف زدن کرد و گفت :

 

" این ؛ منصفانه نیست !

 

چرا همه پا روی من می ذارن تا تو رو تحسین کنن ؟!

 

مگه یادت نیست ؟!

 

ما هر دومون  توی یه معدن بودیم , مگه نه ؟

 

این عادلانه نیست !

 

من خیلی شاکیم ! "

 

مجسمه لبخندی زد و آروم گفت :

 

" یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه , چقدر سرسختی  و مقاومت کردی ؟ "

 

سنگ پاسخ داد :

 

" آره ؛ آخه ابزارش به من آسیب میرسوند . "

 

آخه گمون کردم می خواد آزارم بده .

 

آخه تحمل اون همه درد و رنج رو نداشتم . "

 

و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که :

 

" ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه .

 

به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم .

 

به طور حتم در پی این رنج ؛ گنجی هست .

 

پس بهش گفتم :

 

" هرچی میخوای ضربه بزن ؛ بتراش و صیقل بده ! "

 

و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم .

 

و هر چی بیشتر می شدن ؛ بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم !

 

پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن

 

آره عزیز دلم ! رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون هستیه به من و تو .

 

و ... یادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشیم که خودمون هم نمی تونیم از الان باور و تصور

 

کنیم .

 

پس بیا ازین به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم و بگیم : خوش اومدی و از خودمون

بپرسیم :

 

 

" این بار اون لطیف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون فرستاده ؟ "

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/22ساعت10:54 قبل از ظهرتوسط ***ღسپیدهღ*** | |

 

سلام خدمت تمام دوستان عزیز

خیلی ممنونم که سر می زنید

 

به دلیل شروع امتحانات من تا ۲۱ خرداد دیگر اپ نمی کنم

                        

ولی هر دفعه نظراتم را چک می کنم و به وبلاگ های شما

دوستان عزیزسر خواهم زد

 

قربان شما

***ღسپیدهღ***

      

فرارسیدن شهادت  مظلومانه   دخت  پیامبر بزرگ اسلام (ص)را  به  دوستداران آن

 

حضرت تسلیت عرض می نمایم

 

                           

 پیامبر اکرم (ص) : دخترم ، «فاطمه» حوريه اى است در چهره ى

آدميان

                         rosas - Recados e Imagens     

                             

  

+نوشته شده در سه شنبه 1387/02/31ساعت2:23 بعد از ظهرتوسط ***ღسپیدهღ*** | |

 I dreamed I had an interview with God

در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم

 

 So you would like to interview me? God asked 

او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟

If you have the time? I said

گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....

 

God smiled. ?My time is eternity

 

لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد 

What questions do you have in mind for me

 

چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟

What surprises you most about humankind

 

پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده  مي کند؟ 

God answered

پاسخ داد: 

That they get bored with childhood

 

آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ... 

they rush to grow up, and then

 

عجله دارند بزرگ شوند و سپس..... 

long to be children again

 

آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند

That they lose their health to make money

 

سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند 

and then lose their money to restore their health

 

و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....

That by thinking anxiously about the future

چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.

they forget the present

که از حال غافل مي شوند

 

such that they live in neither the present nor the

future

به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده 

 "That they live as if they will never die

آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند 

and die as though they had never lived

و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند 

we were silent for a while 

ما براي لحظاتي سکوت کرديم

 

And then I asked

سپس من پرسيدم.. 

As a parent, what are some of life's lessons you

want your children to learn

مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟ 

To learn they cannot make anyone love them

پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان

داشته باشند 

 All they can do

ولي مي توانند

is let themselves be loved

طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند

 

To learn that it is not good to compare themselves

to others

ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند

To learn to forgive by practicing forgiveness

ياد بگيرند.. ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي

 

To learn that it only takes a few seconds to open

profound wounds in those they love, 

 ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که

دوستش داريد ايجاد کنيد

and it can take many years to heal them

ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد

 To learn that a rich person

 ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد 

is not one who has the most,but is one who needs the least 

بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد

 To learn that there are people who love them dearly,

ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند 

but simply have not yet learned  how to express or

show their feelings

ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

To learn that two people can

ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند  به يک چيز نگاه کنند 

look at the same thing and see it differently 

ولي برداشت آن ها متفاوت باشد 

To learn that it is not enough that they

ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند

forgive one another, but they must also forgive

themselves.

بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند

"Thank you for your time," I said

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

"Is there anything else you would like your children

to know"

آيا چيز ديگري هم وجود دارد  که مايل باشي فرزندانت بدانند؟

 God smiled and said,Just know that I am here...

always 

خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم..........براي هميشه

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/25ساعت3:31 بعد از ظهرتوسط ***ღسپیدهღ*** | |

عشق کودکانه از اين اصل پيروي مي کند که:

(( من دوست دارم چون دوستم دارند.))

 عشق پخته و کامل از اين اصل که:

(( مرا دوست دارند، چون دوستشان دارم.))

عشق نا بالغ مي گويد:

 (( من تو را دوست دارم چون به تو نيازمندم .))

عشق رشد يافته مي گويد:

(( من به تو نيازمندم چون دوستت دارم))

+نوشته شده در جمعه 1387/02/20ساعت12:11 بعد از ظهرتوسط ***ღسپیدهღ*** | |

دنيا كه شروع شد زنجير نداشت. خدا دنيا را بي زنجير آفريد.

آدم بود كه زنجير را ساخت. شيطان كمكش كرد.

دل زنجير شد؛ عشق زنجير شد ؛ دنيا پر از زنجير شد؛ و آدم ها همه ديوانه

زنجيري.

خدا دنياي بي زنجير مي خواست. نام دنياي بي زنجير اما بهشت است.

امتحان آدم همين جا بود. دست هاي شيطان از زنجير پر بود.

خدا گفت: زنجيرت را پاره كن. شايد نام زنجير تو عشق است.

يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد . نامش را مجنون گذاشتند . مجنو ن اما نه

ديوانه بود و نه زنجيري . اين نام را شيطان بر او گذاشت . شيطان آدم را در

زنجير مي خواست .

ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست. ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد .

ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند . ليلي زنجير نبود . ليلی

نمي خواست زنجير باشد.

ليلي ماند؛ زيرا ليلي نام ديگر آزادي است.

 

+نوشته شده در یکشنبه 1387/02/15ساعت7:59 بعد از ظهرتوسط ***ღسپیدهღ*** | |

 

مي توان در سايه آموختن


گنج عشق جاودان اندوختن


اول از استاد، ياد آموختيم


پس، سويداي سواد آموختيم


از پدر گر قالب تن يافتيم


از معلم جان روشن يافتيم


اي معلم چون کنم توصيف تو


چون خدا مشکل توان تعريف تو


اي تو کشتي نجات روح ما


اي به طوفان جهالت نوح ما


يک پدر بخشنده آب و گل است


يک پدر روشنگر جان و دل است


ليک اگر پرسي کدامين برترين


آنکه دين آموزد و علم يقين


روز و هفته معلم بر همه ی معلمان مبارک باد .

شعر از شهریار

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/11ساعت3:20 بعد از ظهرتوسط ***ღسپیدهღ*** | |

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ...

هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت.

این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.

روزها و هفته ها سپری شد.

** داستان کوتاه عاشقانه **

یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.

آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد: "شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند.

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/05ساعت4:41 بعد از ظهرتوسط ***ღسپیدهღ*** | |