|
پدر اي وجودم از تو
سلام به همه ی شما دوستان عزیز
امروز این اپ رابه ۲ دلیل نوشتم ۱ -روز مادر رابه مادرمهربان وعزیزتر از جانم تبریک گویم و نظرات شما عزیزان را درباره ی این اپ بدانم ۲ -من تا دوهفته ی دیگر نیستم پس تا دوهفته ی دیگر با شما دوستان عزیز خداحافظی می کنم (فکر نکنید که دیگه نمیام) باغبان هستي: مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند. گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت. (مادر عزیزم روزت مبارک)
توی یه موزه معروف سنگ های مرمر کف پوش شده بود , مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دور و نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه ! یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود ؛ با مجسمه شروع به حرف زدن کرد و گفت : " این ؛ منصفانه نیست ! چرا همه پا روی من می ذارن تا تو رو تحسین کنن ؟! مگه یادت نیست ؟! ما هر دومون توی یه معدن بودیم , مگه نه ؟ این عادلانه نیست ! من خیلی شاکیم ! " مجسمه لبخندی زد و آروم گفت : " یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه , چقدر سرسختی و مقاومت کردی ؟ " سنگ پاسخ داد : " آره ؛ آخه ابزارش به من آسیب میرسوند . " آخه گمون کردم می خواد آزارم بده . آخه تحمل اون همه درد و رنج رو نداشتم . " و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که : " ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه . به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم . به طور حتم در پی این رنج ؛ گنجی هست . پس بهش گفتم : " هرچی میخوای ضربه بزن ؛ بتراش و صیقل بده ! " و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم . و هر چی بیشتر می شدن ؛ بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم ! پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن آره عزیز دلم ! رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون هستیه به من و تو . و ... یادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشیم که خودمون هم نمی تونیم از الان باور و تصور کنیم . پس بیا ازین به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم و بگیم : خوش اومدی و از خودمون بپرسیم : " این بار اون لطیف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون فرستاده ؟ "
به دلیل شروع امتحانات من تا ۲۱ خرداد دیگر اپ نمی کنم ولی هر دفعه نظراتم را چک می کنم و به وبلاگ های شما دوستان عزیزسر خواهم زد
فرارسیدن شهادت مظلومانه دخت پیامبر بزرگ اسلام (ص)را به دوستداران آن حضرت تسلیت عرض می نمایم پیامبر اکرم (ص) : دخترم ، «فاطمه» حوريه اى است در چهره ى آدميان
I dreamed I had an interview with God
So you would like to interview me? God asked
او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟
If you have the time? I said
God smiled. ?My time is eternity لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد What questions do you have in mind for me What surprises you most about humankind پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟ God answered That they get bored with childhood آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ... they rush to grow up, and then
long to be children again آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند That they lose their health to make money and then lose their money to restore their health و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند.... That by thinking anxiously about the future
they forget the present که از حال غافل مي شوند such that they live in neither the present nor the future "That they live as if they will never die
آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند and die as though they had never lived we were silent for a while
ما براي لحظاتي سکوت کرديم
And then I asked As a parent, what are some of life's lessons you
want your children to learn
مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟ To learn they cannot make anyone love them
پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند All they can do
ولي مي توانند is let themselves be loved
To learn that it is not good to compare themselves to others ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند To learn to forgive by practicing forgiveness ياد بگيرند.. ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي
To learn that it only takes a few seconds to open
profound wounds in those they love,
ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد and it can take many years to heal them ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد To learn that a rich person
ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد is not one who has the most,but is one who needs the least
To learn that there are people who love them dearly,
ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند but simply have not yet learned how to express or
show their feelings
To learn that two people can
ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند look at the same thing and see it differently
To learn that it is not enough that they
ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند forgive one another, but they must also forgive
themselves.
"Thank you for your time," I said
سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم "Is there anything else you would like your children
to know"
آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي فرزندانت بدانند؟ God smiled and said,Just know that I am here...
always
خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها
عشق کودکانه از اين اصل پيروي مي کند که: عشق پخته و کامل از اين اصل که: عشق نا بالغ مي گويد: عشق رشد يافته مي گويد:
دنيا كه شروع شد زنجير نداشت. خدا دنيا را بي زنجير آفريد. آدم بود كه زنجير را ساخت دل زنجير شد؛ عشق زنجير شد ؛ دنيا پر از زنجير شد؛ و آدم ها همه ديوانه زنجيري خدا دنياي بي زنجير مي خواست امتحان آدم همين جا بود خدا گفت يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد ديوانه بود و نه زنجيري زنجير مي خواست ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند نمي خواست زنجير باشد ليلي ماند؛ زيرا ليلي نام ديگر آزادي است
مي توان در سايه آموختن
در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ... هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت. این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد. روزها و هفته ها سپری شد. یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد. آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند. در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد: "شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند.
|
About![]()
.•*´`*•.به نام خدا.•*´`*•
Home
|